خانه انديشمندان پايا علي‏ علی پایا از حملات به سنت تحلیلی می گوید
 
علی پایا از حملات به سنت تحلیلی می گوید مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
انديشمندان - پايا علي‏
شنبه, 03 بهمن 1388 ساعت 20:29
فهرست مقاله
علی پایا از حملات به سنت تحلیلی می گوید
به راستی فلسفه تحلیلی چیست؟
دو شیوه برای پاسخ به چیستی فلسفه تحلیلی
سیر تصورات سنت تحلیلی
نسبت عقلانیت و سنت تحلیلی
پرسش های مورد علاقه سنت تحلیلی
پي‌نوشتها
همه مقالات


یکی دو دهه است که سنت تحلیلی و بدنبال آن سنت پوزیتیویستی ، زیر ضربات سختی قرار گرفته است .در غرب ، فشار به سنت تحلیلی به آنجا رسیده است که آنرا تفکری کهنه میخوانند و قایل اند به اینکه یک انقلاب پارادایمی برای گذر از سنت تحلیلی و پژوهشهای پوزیتیویستی در راه است . علی پایا که یکی از علاقه مندان تفکر تحلیلی است ، چند سالی است که کمر همت بسته تا مخالفت ها با این تفکر را پاسخ گفته ، از تداوم حیات این سنت ، پاسداری نماید . در این مقاله ، پایا بازخوانی تازه ای از این سنت ، ارائه مینماید .

سنت تحلیلی زیر ضربه


1- از حدود دو دهه پیش، زمانی که ریچارد رورتی فیلسوف تحلیلی امریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عصر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است. بعضاً در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم می خورند که احیاناً خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار می آمده اند. به عنوان نمونه، هائو ونگ، فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم امریکا و همکار گودل، برای کتاب خود ، عنوان ماورای فلسفه تحلیلی را برگزیده، و نیکلاس رشر، فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی، نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود فلسفه آمریکایی در حال حاضر و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال 1993 به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی» انتخاب کرده است.


همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پاره ای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفه های اروپایی که به صورت تأسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان انگلو- ساکسون حکایت می کند.
تحولی که در فلسفه تحلیلی در جریان است، صرف نظر از دستاوردهای مثبتی که به ارمغان آورده، با برخی بدفهمیها و برداشتهای نادرست در خصوص ماهیت این نوع کاوش فلسفی نیز همراه بوده است. این نوع برداشت بعضاً حتی در میان برخی از فلاسفه تحلیلی، و احیاناً برخی از نامبردارترین آنها، نیز به چشم می خورد.
شاید یکی از نخستین بدفهمیهایی که در مورد فلسفه تحلیلی به وجود آمد ناشی از کاربرد واژه انگلیسی analytic برای نامیدن این فلسفه و نیز اصطلاح «فلسفه اروپایی (continental philosophy)» برای مشخص کردن فلسفه ای است که به عنوان رقیب و به دلیل فلسفه تحلیلی محسوب می شود. واقعیت این است که شماری از بنیانگذاران اولیه فلسفه تحلیلی آلمانی زبان بوده اند، و این نوع فلسفه همواره در آلمان از پایگاه نیرومندی برخوردار بوده است. از سوی دیگر فلسفه به اصطلاح اروپایی نیز از دیرباز در انگلستان و امریکا تدریس می شده است. به این ترتیب نه فلسفه تحلیلی منحصر به جهان انگلو- ساکسون است و نه فلسفه اروپایی محدود به قاره اروپا.


نگاهی به نوشته های منتقدان فلسفه تحلیلی نشان می دهد که از نظر اغلب این نویسندگان، فلسفه تحلیلی در واقع عبارت است از فلسفه تحلیل زبان، یا گونه ای فلسفه که منحصراً با زبان و کاوشهای فلسفی از نوع تحلیلی درباره زبان سر و کار دارد. بسیاری از این منتقدان چنین می پندارند که ویژگی متمایز کننده فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی در اتکای آن به این اصل روش شناسانه نهفته است که «مسائل فلسفی می باید به مسائلی درباره نحوه نمایش اندیشه در قالب زبان تقلیل داده شود و بررسی آنها در این قالب صورت پذیرد». به زعم این گروه، به همین اعتبار است که ماهیت معنای عبارات و جملات و مفاهیم برای بسیاری از فلاسفه وابسته به این سنت اهمیت محوری پیدا کرده، تا آنجا که از نظر این فلاسفه، بحث از «معنا» و یا رهیافت «معناشناسانه»، کلید رازگشایی از مسائل فلسفی است؛ زیرا همه مسائل اساسی فلسفه، به نحوی از انحاء، مسائل مربوط به «معنا» و «معناشناسی» به شمار می آیند.


رورتی که خود در دهه 1960 اصطلاح مشهور «چرخش زبانی» را بر سر زبانها انداخت از جمله کسانی است که به معادله «فلسفه تحلیلی= فلسفه تحلیل زبان» پایبند است. اما او یقیناً در این اعتقاد تنها نیست. فیلسوف تحلیلی سرشناسی نظیر مایکل دامت در تألیف اخیر خود با عنوان منشأ فلسفه تحلیلی صریحاً بر این نکته تأکید ورزیده است «آنچه سبب تمییز فلسفه تحلیلی ... از دیگر مکاتب فلسفی می شود این باور است ... که می توان از طریق تفسیر فلسفی زبان به تفسیر فلسفی اندیشه نایل شد». و از این آموزه به عنوان «اصل موضوع اصلی فلسفه تحلیلی» یاد می کند. البته دامت این نظر را از دیرباز مورد تأکید قرار داده بوده است. وی در اولین اثر اصلی خود، حقیقت و معماهای دیگر که موقعیت وی را به عنوان یک فیلسوف تحلیلی برجسته بیش از پیش مستحکم ساخت، تصریح کرده بود:


تنها با فرگه بود که بالاخره موضوع صحیح فلسفه تثبیت شد: یعنی، نخست، اینکه هدف فلسفه عبارت است از تحلیل ساختار اندیشه، دوم، اینکه می باید به نحو قاطع میان مطالعه اندیشه و مطالعه فرایند روانی اندیشیدن فرق گذارد، و بالاخره، اینکه تنها روش صحیح برای تحلیل اندیشه متکی به تحلیل زبان است... قبول این سه آموزه وجه مشترک کل مکتب تحلیلی است.
پیش از دامت یک فیلسوف تحلیلی نامبردار دیگر یعنی ویلفردون اورمان کواین نیز حل مسائل فلسفی را در گرو نوعی «عروج معناشناسانه» به شمار آورده و تأکید کرده بود که برای دستیابی به پاسخهای خرسند کننده کاوشهای فلسفی می باید، به جای پرداختن به اشیاء و امور در عالم واقع، به بررسی مفاهیم متناظر آنها در ساختهای زبانی بپردازیم.


بدون شکل می توان در نوشته های بسیاری دیگر از فلاسفه سرشناس حوزه تحلیلی توجه به زبان و مسائل ناشی از آن را مشاهده کرد. مور که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار می آید در برابر دعاوی فیلسوفان نو-هگلی انگلستان از یک سلاح بسیار کارآمد استفاده می کرد و هر بار که با مدعایی از سوی آنان مواجه می شد سؤال می کرد «مقصودتان از این عبارت (مدعا) چیست» و آن قدر این پرسش را تکرار می کرد تا برای گوینده روشن سازد که مسأله مورد ادعای وی ناشی از ابهام در ساختار جملات یا استفاده نادرست از زبان است. فرگه، راسل و ویتگنشتاین، هر یک به سهم خود، بر اهمیت زبان و لزوم توجه به آن در کاوشهای فلسفی تأکید ورزیده بودند. ویتگنشتاین به عنوان مثال در رساله منطقی- فلسفی متذکر شده بود: «مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین می کند.»
اعضای حلقه وین نیز، با معرفی اصل تحقیق پذیری، عقلانیت را با ملاک معناداری مورد سنجش قرار می-دادند و می کوشیدند زبان منقح و کارسازی برای علم تجربی بسازند. کارنپ به اقتفای ویتگنشتاین اعتقاد داشت فلسفه ورزی عبارت است از روشن ساختن معنای مفاهیم از طریق تحلیل منطقی زبان. هرچند که او، برخلاف فیلسوف اتریشی، این هدف را نه در زبان طبیعی، که از رهگذر بر ساختن زبانهای صوری دنبال می کرد. شِلیک از ویتگنشتاین آموخت که فلسفه نوعی فعالیت است که هدف آن روشن ساختن معنای جملات است. او در مقدمه مشهورش در نخستین شماره نشریه شناخت با عنوان «نقطه تحول اساسی در فلسفه» نوشت:
فلسفه جملات را روشن و واضح می سازد، و علم آنها را مورد تأیید تجربی قرار می دهد. ما در علم با صدق و حقیقت جملات سر و کار داریم، اما در اولی با این نکته که آنها واقعاً به چه معنا هستند.
جنبش فلسفی بعد از دومین جنگ جهانی در انگلستان با شرکت چهره های سرشناسی نظیر ویتگنشتاین، و ویزدام (در کیمبریج)، رایل و آوستین و استراوسون، هیر و شماری دیگر (در اکسفورد) به دلیل عطف انحصاری توجه خود به تحلیل زبان روزمره، به «فلسفه زبان متعارف» شهرت پیدا کرد. و بالاخره هم اکنون نیز بسیاری از فلاسفه تحلیلی بخش اعظم فعالیتهای آکادمیک خود را به مطالعه فلسفی در جنبه های مختلف کاربرد زبان و ساختهای آن و ارتباط زبان و اندیشه صرف می کنند.


این شواهد را نمی توان انکار کرد. اما از این شواهد نمی توان و نباید نتیجه گرفت که فلسفه تحلیلی تنها در توجه به زبان خلاصه می شود. در این تردیدی نیست که توجه فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، به روشنگریهای عدیده ای در حوزه های گوناگون معرفت منجر شده است. اما فلسفه تحلیلی عرض عریض تری از کاوشهای زبانی دارد. معادل دانستن فلسفه تحلیلی با کاوشهای زبانی تعریفی نادرست است که نه جامع افراد است و نه مانع اغیار. از یک سو می توان فیلسوفان تحلیلی متعددی را نام برد که به کاوشهای زبانی اعتنایی نداشته اند: کارل پوپر، آیزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر در نظریه پردازیهای خود در حوزه فلسفه علم یا فلسفه سیاسی یا فلسفه اخلاق یا فلسفه حقوق از رهیافتهای زبانی بهره نگرفته اند. حتی خود راسل در مقدمه ای که برکتاب ارنست گلنر واژه ها و چیزها نوشت- کتابی که در نقد رهیافت فلاسفه زبان متعارف به رشته تحریر در آمده بود- تأکید کرد که فلسفه را نباید با کاوشهای زبانی یکی گرفت. از سوی دیگر، توجه به زبان و کاوشهای زبانی و پرداختن به معنی و مفاد واژه ها و عبارات، از دلمشغولیهای اصلی فلسفه های اروپایی نیز به شمار می آید. هایدگر به عنوان مثال می کوشید با حجاب زدایی از معانی کلمات در زبان یونانی به شناخت دقیق تر وجود نایل آید.


این نکته که فلسفه تحلیلی نه محدود به یک جغرافیای خاص است و نه در چارچوب یک رهیافت مشخص، یعنی کاوشهای زبانی، جای می گیرد کار پاسخگویی به این پرسش را که وجه فارق و ممیز این نظام فلسفی از دیگر مکاتب فلسفی چیست، دشوارتر می سازد. البته عوامل دیگری نیز به این دشواری و پیچیدگی دامن می زنند. به عنوان مثال اینکه برخی از فلاسفه تحلیلی فعالیتهای بعضی از همکاران نامبردار خود را، نوعی مهندسی، و نه تفلسف، قلمداد کرده اند، و اینکه شماری از فلاسفه سرشناس تحلیلی، کاوشهای فکری خود را صرفاً گونه ای شیوه درمان، و نه روشی برای شناخت، نامیده اند، بر ابهام مسأله می افزاید.
افزون بر اینها، یک مشکل عملی نیز کار پاسخگویی به این پرسش را که «فلسفه تحلیلی چیست؟» دشوارتر می سازد. در گذشته متفکران چنین می پنداشتند که می توان مرز معرفتهای گوناگون را با دقت منطقی ساخت. طبقه بندیهایی که برای تقسیم علوم مختلف خواه در فرهنگ یونانی، خواه فرهنگ قرون وسطای اروپا، خواه فرهنگ اسلامی و خواه دیگر فرهنگهای کهن عرضه شده، بر مبنای همین رهیافت بوده است. اما بر متفکران جدید این مطلب روشن شده که درست همان طور که دستیابی به طبقه بندیهای طبیعی در قلمرو موجودات زنده و غیر زنده، به دلیل در هم فروروی مرزها و وجود طیفهای پیوسته از تغییرات تدریجی، عملاً بسیار دشوار است، و عموماً می باید به طبقه بندیهای مصنوعی که در معرض تغییر و تبدیل قرار دارند دلخوش کرد، در حوزه-های معرفتی نیز عیناً همین وضع برقرار است. به این معنی که نمی توان با تقسیم بندیهای طبیعی مرزهای درهم فرو رفته معرفتهایی را که بخشهای پیوسته یک طیف بسیار پهناور و در عین حال مستمراً تغییر یابنده را تشکیل می دهند، از یکدیگر متمایز ساخت. حداکثر موفقیتی که می توان در این زمینه به دست آورد آن است که با شماری ملاکهای کلی برخی هسته ها و حوزه های مرکزی را موقتاً از دیگر هسته ها و حوزه ها جدا کرد و در عین حال این واقعیت را نیز پذیرا شد که اولاً، این ملاکها در محدوده های مرزی ممکن است مخدوش شوند و ثانیاً، تحولات آتی معرفتی ممکن است موجب شود تا از میزان دقت برخی از این ملاکها کاسته شود و به تغییر آنها نیاز افتد (1) .



نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."