به بهانه انتشار ويراست جديد کتاب ادبيات چيست
فرشته نوبخت
بهانه نوشتن اين يادداشت براي من، در واقع گفت وگويي بود که با دوست گرامي و فرهيخته يي درباره تعهد در ادبيات و خط کشي هاي مربوط به آن داشتيم که همزمان شد با خوانش من از کتاب «ادبيات چيست» اثر ژان پل سارتر با ترجمه ابوالحسن نجفي و مصطفي رحيمي، که به تازگي هم ويراست جديدي از آن به همت انتشارات نيلوفر به بازار آمده است. ويژگي خوانش اين کتاب در اين است که ضمن اينکه سوالات زيادي در ذهن مخاطب ايجاد مي کند، به برخي از آنها هم پاسخ مي دهد. به هرحال شکي نيست که ادبيات آينه تمام نماي فرهنگ، آداب و رسوم و باورهاي مردم هر جامعه يي است. در حالي که مطلقاً مربوط به يک جامعه خاص و کوچک، يا محدود به يک زمان و برهه معين نمي شود، بلکه به جامعه بزرگ تر انساني وابسته است و به جهاني که متعلق به همه انسان هاست، که گاه حتي عروجي فراتر از تاريخ دارد. در حقيقت ادبيات انعکاس درد و رنج است، انعکاس شادي و دلخوشي و در هر صورت حامل اميد است؛ اميدي که هر نفسي را که مي رود، ممد حيات مي کند تا چون برآيد مفرح ذات شود. اميدي که با مرگ به رقابت برمي خيزد تا دست کم نويسنده را قبل از آنکه بميرد، زنده نگه دارد. و اوج اين اتفاق وقتي است که اتفاقات و حوادث تاريخي و اجتماعي سر از متون ادبي و روايات داستاني در مي آورند و به صورت روحي زنده و ناميرا در کالبد شخصيت ها و در جريان داستان ها حلول مي کنند. فرق اين رويداد با آنچه در سير و روند تاريخ نگارانه اتفاق مي افتد در همان روحي است که معني و مفهوم حوادث را، بي هيچ پيشداوري يا تحليل مغرضانه يي پررنگ و قابل تامل مي کند و در لايه يي پنهان و نامرئي همه چيز را به چالش و پرسش مي کشاند.
به اين ترتيب نمي توان هيچ محدوديتي براي نوشتن و براي ادبيات و براي ثبت واقعيت هاي تاريخي و اجتماعي و حتي واگويه هاي عاطفي در دل روايات داستاني قائل شد، نمي توان ادبيات را محدود، بي تعهد و مبرا از آرا و عقايد آدمياني دانست که آن را خلق مي کنند يا سر از آن درمي آورند، نمي توان آن را فاقد پژواک اجتماع و نيز انديشه و نظرات جامعه يي دانست که از دل آن متولد مي شود. همان قدر که نمي توان براي آن «نقشي بي طرفانه و فارغ از جامعه و از وضعيت بشري ترسيم کرد» و آن را سترون و مطلق و مستقل فرض کرد. اگرچه هستند کساني که ماهيتي مستقل براي ادبيات قائل هستند و در آن به دنبال آرامش و سکوني هستند که نتيجه آن فراغت است. فراغت از روزمرگي و همان درد و رنجي که از آن سخن رفت. اين گونه افراد هيچ رسالت يا تعهدي براي ادبيات قائل نيستند و معتقدند هرگز نبايد در ادبيات به جست وجوي معنا و مفهوم خاصي بود، حتي اگر متن ادبي تهي از معني هم نباشد و حتي اگر معاني، ناخودآگاه و به خودي خود از دل آن بجوشند. گاهي گروهي از اين افراد ادبيات را قائل به خط کشي هاي خاصي هم مي کنند و خروج و عدول از آن مرزها را براي ادبيات سخيف و حتي بي ارزش مي دانند. آنها معتقدند ادبيات ادبيات است، نه متن روانشناختي، فلسفي يا اجتماعي تا در آن به دنبال جهان بيني، چيستي و چرايي و معنا بود. بخش بزرگي از اين عقايد راه به ترويج ادبيات عامه پسند و بازاري و سرگرم کننده و گاه حتي مبتذل مي برد. اينکه چقدر از اين آرا و نظرات قابل قبول است و چه حد آن منحط و سطحي، بحث مفصلي مي طلبد که مجال پرداخت همه جانبه به آن در اين گفتار نيست. اما ژان پل سارتر در کتاب «ادبيات چيست»، پاسخ بسياري از اين سوال ها را داده است و البته قبل از اينکه پاسخ بدهد، نوشتن را و الزام آن را به چالشي بحث برانگيز کشانده است. سارتر در بخشي از کتاب «ادبيات چيست» مي آورد؛ «نويسنده متعهد مي داند که سخن همانا عمل است؛ مي داند که آشکار کردن تغيير دادن است و نمي توان آشکار کرد مگر آنکه تصميم بر تغيير دادن گرفت...با مهر و کين و خشم و ترس و شادي و برآشفتگي و ستايش و اميد و نوميدي است که انسان و جهان در حقيقت خود بر يکديگر آشکار مي شوند.» آنچه سارتر مي گويد لزوم ورود انديشه به حوزه ادبيات است از نوعي که خود به آن معتقد بوده. ضمن اينکه او معتقد است هيچ نويسنده يي براي خودش و براي دل خودش نمي نويسد و اگر چنين کند، هرگز اثرش «به صورت عين خارجي» تجلي پيدا نمي کند و قابل عرضه نيست. اين در حالي است که نوشتن و خواندن مستلزم يکديگرند و دليل آن هم اين است که در واقع «خواندن هر اثري ترکيبي است از ادراک و آفرينش» چرا که هدف نهايي هنر، در معرض تماشا قرار دادن يا به عبارتي کشف و شهود است. به عبارتي ديگر، نويسنده کسي است که «جهان را به تملک خود درمي آورد تا آن را چنان که هست در معرض تماشا قرار دهد». اما به گونه يي که از ذهني آزاد و رها از قيد و بند سرچشمه بگيرد. چنين کشف و شهودي جز در نظر شخص بيننده- و در اينجا يعني خواننده- معني نمي يابد. پس بايد پذيرفت نوشتن در عين حالي که «آشکار کردن جهان است»، «عرضه کردن آن» هم هست، آن هم به خواننده يي که شعور و درک او بازتابي بر معنا و عمق متن ادبي و داستان خواهد داشت.
در ادامه سارتر با طرح اين سوال که «نوشتن براي کيست»، مي آورد؛ «نويسنده مصرف کننده است نه توليدکننده، ولو تصميم گرفته باشد که با قلم خود به منافع جامعه خدمت کند. آثار نويسنده بي موجب و غيرضروري است.» و بعد ادامه مي دهد که از همين رو هم هست که نمي توان هيچ قدر و قيمتي روي آثار ادبي قرار داد در حالي که آثار ادبي از زاويه يي ديگر نامفيد و غيرسودمند هستند، چرا که به نوعي انعکاسي از ارزش هاي مستقر در هر جامعه هستند. سارتر با اشاره به اينکه نويسنده تصويري از جامعه پيش روي آن جامعه قرار مي دهد و آن را ناگزير به پذيرش و به تبع آن، تغيير و تحول مي کند، اعتقاد خود را در خطرناک بودن نوشتن در ذات خود بيان مي کند و در تبيين چنين خطري شرح مي دهد که چگونه در هر جامعه يي صداي نويسنده مي تواند پژواکي از اعتراضات همه افراد آن جامعه باشد. آنچه سارتر مي گويد در واقع به اين معني نيز مي تواند باشد که ادبيات انعکاسي گريزناپذير از تاريخ و پيامدهاي وقايع تاريخي و اجتماعي است و اينچنين است که نويسنده يا روح نويسنده در هر لحظه از تاريخ، درگير ناآرامي و شوربختي ابدي است. به تعبيري ديگر، آنچه سارتر در راستاي ادبيات متعهد به آن اشاره مي کند معاني و دلالت هايي است که نويسنده در رهگذر نوشتن با آن سر و کار دارد. دلالت هايي که هرچند خاستگاه آن اجتماع و تاريخ و انسان است، اما ريشه در «تفکر» و «انديشه» دارد. در حقيقت سارتر معتقد بود؛ «نويسنده هنگامي متعهد است که بکوشد از تعهد روشن ترين و کامل ترين آگاهي را حاصل کند، يعني هنگامي که هم براي خود و هم براي ديگران، تعهد را از مرحله خودبه خودي و بي واسطه، به مرحله يي از تفکر و شعور انعکاسي، يعني ادراک و شعور به ادراک برساند.» سارتر در نهايت با يک جهش ايده آليستي، از جامعه بي طبقه و بي استبداد و بي سکوني مي گويد که در آن «ادبيات به مرحله يي از خودآگاهي، آزادي گفتار و آزادي کردار مي رسد»، و آن جامعه يي است که پيوسته خود را بازمي سازد و خود را محاکمه مي کند تا دگرگون و متحول شود. به عبارت ديگر، در وراي استقلالي که براي ادبيات به عنوان پديده يي واحد و قائم به ذات وجود دارد، نمي توان منکر ارتباط آن با سنت، فرهنگ، تاريخ، سياست و اجتماعي شد که در آن نگاشته مي شود. به همان اندازه که نمي توان واقعيت انعکاس و بازتاب عيني همه اينها را، و همچنين حقيقت قدرت و توانايي ادبيات را در تحول و دگرگوني اجتماعي ناديده گرفت. بنابراين بيراه نيست اگر دست کم يک بار، اما جدي، از خودمان بپرسيم؛ وقتي از ادبيات حرف مي زنيم، در واقع داريم از چه چيزي صحبت مي کنيم؟
منبع : اعتماد