انقلاب اسلامي و جهتگيري فلسفي آن در چارچوب حكمت متعاليه
رضا لكزايي:دكتر حسين نصر نيز حركت امام خميني(ره) را براساس حكمت متعاليه تحليل و تفسير كرده و ميگويد: ورود امام به صحنه سياست را بيش از هر چيز بايد در مراحل سلوك معنوي و سفر آدمي از خلق به سوي حق و رجعت وي از حق به سوي خلق كه ملاصدرا در آغاز اسفار اربعه به آن پرداخته است، جست وجو كرد. تاثيرپذيري وي از فقه و تبيين مساله ولايتفقيه در كتاب البيع، غيرقابلانكار است.
يك انقلاب صدرايي
رضا لكزايي:حضرت امام خميني(ره) بهعنوان يكي از اساتيد معروف و بزرگ حوزههاي علمي، ساليان متمادي به تدريس حكمت متعاليه اشتغال داشتند، اما به راستي در نظرگاه و انديشه ايشان حكمت متعاليه از چه جايگاهي برخوردار است؟ آيا تاثير فلسفه در انديشه امام(ره)، منحصر در دوران جواني و به قبل از تدريس فقه و اصول وي محدود نشده است؟ آيا امام نوشتهاي فلسفي دارد كه به ما امكان يافتن ديدگاه ايشان، راجع به حكمت متعاليه را به دست دهد يا خير؟ حكمت متعاليه ظرفيتهاي فراواني دارد كه با وجود اين حكمت ديناميك و پويا نميتوان از زوال انديشه سياسي در ايران سخن گفت. پيروزي انقلاب اسلامي ايران در 22 بهمنماه 1357 نشانگر گوشهاي از ظرفيتهاي اين حكمت توانمند است كه حضرت امام توانست با تكيه بر آموزههاي ديني و مباني حكمت متعاليه برخاسته از معارف وحياني و مصداق بارز فلسفه اسلامي و بدون گرايش به فلسفههاي غرب و شرق و نظريات سكولاريستي، ليبراليستي و ماركسيستي، انقلاب را با ياري خدا، به سرانجام برساند. نوشته حاضر جهتگيري تفكر فلسفي حضرت امام در چارچوب حكمت متعاليه است كه سعي دارد سخنان امام(ره) را با اين نگاه بكاود.
امام خميني(ره) و تدريس حكمت متعاليه
حضرت امام(ره) ساليان متمادي در فضايي به تدريس فلسفه اشتغال داشتند كه به گفته خود ايشان، فلسفه، گناه و شرك شمرده ميشد؛ و وقتي در مدرسه فيضيه فرزند خردسالشان، مرحوم حاجآقا مصطفي از كوزهاي آب نوشيد، كوزه را شستند، چرا كه پدرش، كه آن زمان به حاجآقا روحالله مشهور بود، فلسفه ميگفت. اينكه حضرت امام(ره) تدريس فلسفه و عرفان را بهطور رسمي از چه زماني شروع كردهاند، مبهم است. اما آنچه ميدانيم اين است كه ايشان «مدتها قبل از سال 1308 شمسي» به تدريس فلسفه اشتغال داشتهاند. حضرت امام خود ميفرمايد: «وقتي ساكن مدرسه دارالشفاي قم بودم، مدتها فلسفه تدريس ميكردم و در سال 1348 قمري (1308 شمسي) بهخاطر تاهل از مدرسه خارج شدم.» اين گفته، تصريح دارد كه ايشان قبل از سال 1308 مدتها به تدريس فلسفه اشتغال داشته، اما زمان آن تاكنون بر ما روشن نيست. حضرت امام خميني(ره) يك دوره «اسفار» به غير از مباحث جواهر و اعراض و بخشهايي از آن را بهصورت مكرر و بيش از سه دوره «شرح منظومه» حاج ملاهادي سبزواري (1212ه.ق-1289ه.ق) تدريس كردهاند. البته امام(ره) هر كسي را به شاگردي نميپذيرفته لذا از ايشان نقل شده كه از شاگردان درس فلسفه ميخواستم كه درس را بنويسند و بياورند، اگر ميديدم نميفهمند، اجازه ورود به درس را نميدادم. ايشان به شاگردانشان توصيه ميكردند فلسفه را از اهلش فرابگيرند، چراكه براي هر علمي استاد خاص آن علم وجود دارد. سيدعزالدين زنجاني ميگويد: پس از آمدن علامه سيدمحمدحسين طباطبايي به قم و رواج نسبي فلسفه، حضرت امام(ره) درس فلسفه و معقول را تعطيل و درس فقه و اصول را شروع كردند. البته خود حضرت امام ميفرمايد بنا به درخواست برخي از شاگردانشان، چون شهيد مطهري به تدريس فقه مشغول ميشوند و از تدريس علوم عقلي بازميمانند. به هر حال ايشان از حدود سال 1328 شمسي به بعد، آنچنان از تدريس فلسفه فاصله گرفتند و بهصورت يك فقيه اصولي و سپس بهعنوان بنيانگذار و رهبر جمهوري اسلامي ايران وارد صحنه شدند كه ديگر سابقه بيستوچندساله تدريس حكمت متعاليه و عرفان ايشان از خاطرهها زدوده شده است، بهطوري كه بسياري از شاگردان حضرت امام كه از دهه 30 به بعد، در شمار شاگردان ايشان درآمدهاند، بهخاطر ندارند كه وي تدريس فلسفه كند. درباره آثار فلسفي امام خميني(ره) به تعبير مقام معظم رهبري، آيتالله خامنهاي: «حضرت امام – رضواناللَه تعالي عليه - چكيده و زبده مكتب ملاصدرا است.» اما با اين حال وي كتاب يا رسالهاي كه به فلسفه اختصاص داشته باشد تدوين نكرده و فقط يك تعليقه از ايشان بر مبحث اراده اسفار نقل شده است. حاشيهاي هم كه حضرت امام بر اسفار نوشته، مفقود شده است. يكي از شاگردان حضرت امام(ره)، مرحوم سيدعبدالغني اردبيلي (1299تا -1369هـ. ش) است، كه درس فلسفه امام را به دقت تقرير و تحرير كرده است اين تقريرات مربوط به سالهاي 1328ـ 1323 شمسي است و خوشبختانه چاپ شده است. جلد اول و دوم اين كتاب، يك دوره شرح منظومه است، البته ظاهرا امام قسمت منطق اين كتاب را تدريس نكردهاند و تنها از ابتداي فلسفه، يعني از امور عامه شروع و تا انتهاي طبيعيات تدريس فرموده و در هيچجاي اين كتاب به قسمت منطق آن اشارهاي ندارد. حال اين سخن مطرح است كه كتاب تقريرات فلسفه امام خميني(ره)، چنان كه از عنوانش هم پيدا است، نوشتههاي درس ايشان است و بنابراين نميتواند منبع دستاولي در ارائه و بازتاب انديشه فلسفي وي تلقي شود. اين نظر گرچه در بادي امر درست به نظر ميرسد، اما نگارنده بر اين باور است كه اين تقريرات مهر تاييد حضرت امام را بر پيشاني دارد، چرا كه حضرت امام(ره) نوشتههاي تقرير شده را ملاحظه كرده و قبل از سال 1332 خطاب به آيتالله سيدعبدالغني اردبيلي چنين فرموده: «بسيار خوب و جامعالاطراف است، لكن مراعات عبارات قدري نشده است؛ مثلا «وحدت و كثرت» به جاي «وحده و كثره» نوشته شده است و اين در عبارات عربي صحيح نيست.» اين متن بسيار كوتاه، ضمن تاييد مطالب كتاب با دو عبارت «بسيار خوب» و «جامعالاطراف» به وضوح، عنايت ايشان به تقريرات را ميرساند و روشن ميكند كه امام بهصورت خيلي دقيق اين تقريرات را مطالعه كرده است.
دستگاه فلسفي امام خميني(ره)
سوال مهم و قابل تاملي كه در حوزه تفكرات فلسفي حضرت امام مطرح است، اين است كه آيا ايشان دستگاهي فلسفي در چارچوب حكمت متعاليه دارد يا خير؟ مهمتر از اين سوال، پاسخي است كه به آن داده ميشود، آن پاسخ يا مثبت است يا منفي. ازجمله كساني كه به اين سوال مهم پاسخ مثبت دادهاند حجتالاسلام والمسلمين دكتر عابدي است. وي در كتاب «دفتر عقل و قلب»، چنين مينويسد: «اين كتاب - تقريرات فلسفي امام خميني - به شرح و توضيح عبارتهاي مرحوم حاجي نپرداخته بهطوري كه غرق در عبارت شده و اصل بحث فلسفي فراموش شده است. امام خميني در اين كتاب به بحث فلسفي روي آورده و دقت در عبارت، او را در هدف اصلي كه ارائه يك نظام و دستگاه فلسفي است، غافل ننموده است.» ايشان در ادامه بر اين باور است كه با حذف حرفهاي حاج ملاهادي سبزواري و حواشي كتاب ميتوان دستگاه و مكتب فلسفي را نماياند. با تامل در تقريرات فلسفي حضرت امام و همچنين آثار ديگرشان، ميتوان به درستي اين سخن صحه نهاد و گفت كه ميتوان انسانشناسي را هم بهعنوان مباني مكتب و دستگاه فلسفي ايشان مطرح كرد. انسانشناسي يا به تعبير فلسفي، معرفت نفس، از مباحثي است كه اگرچه در «بدايهالحكمه و نهايهالحكمه» طرح نشده، اما حضرت امام(ره) در جلد سوم تقريرات بهطور مفصل و مبسوط - در بيش از 600 صفحه - و در شرح حديث جنود عقل و جهل، شرح چهلحديث و نيز در سخنرانيهايشان به آن توجه نشان دادهاند. حال ببينيم تعريف ايشان از فلسفه چيست.
تعريف امام خميني(ره) از فلسفه
در تعريف فلسفه از ديدگاه امام خميني، سه ديدگاه قابل طرح است؛ ديدگاه اول مربوط به دكتر عابدي است. وي فلسفه را از منظر امام چنين تعريف ميكند: «حكمت؛ يعني معرفت و مشاهده حضوري خدا و شئون ذاتي و تجليات اسما و افعال او در حضرت علميه و عينيه و نيز علم حضوري به كيفيت نكاح حضرات اسمايي.» ايشان در تعريف عرفان از منظر امام خميني بر اين باور است كه «عرفان عبارت است از معرفت خدا و شئون ذاتي و تجليات اسمايي و افعالي او در حضرت علميه و عينيه به مشاهده حضوري و نيز علم حضوري داشتن به كيفيت مناكحات و مراودات و نتايج الهي در حضرات اسمايي و اعياني.» به نظر ميرسد كه يك تعريف و از يك منبع، با اندكي تلخيص و تغيير براي فلسفه و عرفان ذكر شده و طبق اين برداشت ظاهرا مرز دقيق فلسفه و عرفان به وضوح ترسيم نميشود. ديدگاه دوم بر اين باور است كه حضرت امام اگرچه مباحث فلسفي دارند، اما در آثارشان تعريفي از فلسفه ارائه ندادهاند. ديدگاه سوم معتقد است با توجه به اينكه امام(ره) نوشتهاند: «... چنانچه در تعريف فلسفه، اعاظم ارباب صناعت فرمودند: هي صيروره الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العيني في صورته و كماله. و اين اشاره است به...» و آن را بدون هيچگونه نقد و ردي و با تعبير اعاظم ارباب صناعت ذكر كردهاند، به نظر ميرسد آنها در تعريف فلسفه، با همين تعريف موافق باشند و ما بتوانيم از منظر ايشان با همين عبارات، فلسفه را تعريف كنيم. اين تعريف كاملا مبتنيبر حكمت متعاليه است و مشابه اين تعبير را ملاصدرا هم به كار برده است.
حكمت متعاليه، مصداق بارز فلسفه اسلامي
حضرت امام(ره)، نهتنها معتقدند فلسفه اسلامي وجود دارد، بلكه فلسفه اسلامي را برتر و والاتر از همه فلسفهها ميدانند و معتقدند: فاصلهاي از زمين تا آسمان بين فلسفه يوناني و فلسفه بعد از اسلام كه وي از آن بهعنوان فلسفه اسلامي ياد ميكند، وجود دارد. عبارت وي چنين است: «وقتي شما فلسفه ارسطو را كه شايد بهترين فلسفهها قبل از اسلام باشد ملاحظه كنيد، ميبينيد كه فلسفه ارسطو با فلسفهاي كه بعد از اسلام پيدا شده، فاصلهاش زمين تا آسمان است، در عين حالي كه بسيار ارزشمند است، در عين حالي كه شيخالرئيس راجع به منطق ارسطو ميگويد كه تاكنون كسي نتوانسته در او خدشهاي بكند يا اضافهاي بكند، در عين حال وقتي كه فلسفه را ملاحظه ميكنيم، فلسفه اسلامي با آن فلسفه قبل از اسلام زمين تا آسمان فرق دارد.» امام(ره) در جايي ديگر ضمن رد سخن عدهاي كه ميگويند فلسفه اسلامي، فلسفهاي يوناني است، فلسفه مشاء را همرديف فلسفه يوناني مطرح كرده و ميگويند: «سخني كه زبانزد بعضي است كه اين فلسفه از يونان اخذ شده، غلط است، كي فلاسفه يونان از اين حرفها سر درآورده و چه كسي سراغي از اين حرفها در كتب آنها دارد؟ اين حرفها در كتب آنها نبوده و نخواهد بود. بهترين كتاب فلسفي آنها اثولوجيا است كه داراي مختصري از معارف بوده و بقيهاش از طبيعيات است، بلي شفاي شيخ، فلسفه يونان است و در آن هم از اين حرفها نيست.» به نظر ميرسد وي بعد از آنكه فلسفه اسلامي را از فلسفه يوناني تفكيك ميكند، فلسفه مشاء را هم به دليل يوناني بودن آن مفتخر بهعنوان فلسفه اسلامي نميكند. ايشان در ادامه جمله بالا كه آن را در درس شرح منظومه شارح به نام حكمت متعاليه حاج ملاهادي سبزواري عنوان كرده، چنين ميگويد: «باز گمان نشود كه حاجي و يا حكماي اسلامي اين حرفها را از خود درآورده باشند، بلكه اين حرفها در ادعيه بيشتر از منظومه است و صحيفه سجاديه و نهجالبلاغه و قرآن، منبع و سرچشمه و مادر اين حرفها است.» از اين صحبت امام(ره) چنين به ذهن ميرسد كه وي فلسفهاي را اسلامي ميداند كه از قرآن و سنت نشأت گرفته باشد و روشن است كه مصداق بارز چنين فلسفهاي حكمت متعاليه است.
فلسفه غرب در كلام امام خميني(ره)
راجع به فلسفه غرب دو مطلب در كلام حضرت امام ذكر شده است، يك مطلب راجع به يونان باستان و مطلب ديگر درباره فلاسفه غرب، بهطور كلي و درمورد دكارت بهصورت جزئي است. حضرت امام سرچشمه فلسفه يونان باستان را همچون ملاصدرا، وحي الهي ميداند. ايشان ميفرمايد: «صحف اعاظم فلاسفه عالم، با آنكه علومشان نيز از سرچشمه وحي الهي است كه شايد بالاتر و لطيفترين آنها كتاب شريف اثولوجيا... باشد»، به اين ترتيب ميتوان گفت وي تاريخي قدسي و وحياني براي معرفت قائل است و طبق همين برداشت افلاطون را از اساطين بزرگ حكمت الهي خطاب ميكند و مينويسد: «اين فيلسوف بزرگ از اساطين بزرگ حكمت الهي است و معروف به توحيد و حكمت است.» چنانكه گذشت، ايشان از ارسطو به بزرگي و عظمت ياد ميكنند و او را مدون منطق و از بزرگترين فلاسفه جهان دانسته و از فلسفه با تعبير «شايد بهترين فلسفهها قبل از اسلام باشد» ياد ميكنند. نظر حضرت امام خميني، راجع به فلاسفه غرب چنين است: «فلاسفه غرب الان هم محتاج به اين هستند كه از فلاسفه شرق ياد بگيرند... اينها گمان كردهاند اگر مملكتي در سير طبيعي پيشرفت كرد، در سير حكمت الهي نيز پيشقدم است و اين از اشتباهات بزرگ ما است.» و در نقد دكارت مينويسند: «پايه معلومات دكارت در اين باب (منطق) و در الهيات به چه اندازه سست و بچهگانه است.» با توجه به اين نگاه امام راجع به فلسفه و فلاسفه غرب مدرن، تاثير تفكر آنها در انديشههاي امام و سپس در پيروزي انقلاب اسلامي ايران كاملا منتفي است و به يكجا كنار گذاشته ميشود، همچنين تفكر ماركسيستي هم كه توسط امام در نامه تاريخياش به گورباچف، نقد و رد شد، همين سرنوشت را دارد. حال در اينجا اين پرسش به ذهن ميرسد، كه آيا امام اجازه دارد راجع به فلسفه و فلاسفه غرب چنين به صراحت ابراز نظر كند؟ پاسخي كه ميتوان به اين پرسش داد اين است، كه اگر اين حكيم از حكمت متعاليه راجع به فلسفه غرب آگاهي داشته باشد، در اظهارنظر كاملا مجاز و مختار است و از آنجا كه در ميان اساتيد امام، مرحوم شيخ محمدرضا مسجدشاهياصفهاني بهعنوان مدرس فلسفه غرب به چشم ميخورد، مشخص است كه وي با فلسفه غرب آشنا بوده است.
انقلاب ايران، برآمده از حكمت متعاليه
حال كه ميتوان از دستگاه فلسفي امام در چارچوب حكمت متعاليه سخن گفت، آيا ميتوان گفت انديشه فلسفي حضرت امام در پيروزي انقلاب اسلامي ايران هم تاثير داشته است؟ براي ارائه پاسخ اين پرسش لازم نيست دست به دامن حدس و تخمين و گمان بشويم، چراكه امام خود به اين پرسش پاسخ داده است. حضرت امام در مصاحبهاي كه با محمدحسنين هيكل، نويسنده و روزنامهنگار معروف مصري در نوفللوشاتو، راجع به بيان ويژگيها و علل اساسي شكلگيري انقلاب اسلامي و ضرورت تلاش انديشمندان در تبيين انقلاب اسلامي داشت و همچنين پاسخ اين سوال كه چه شخصيتهايي غير از رسول اكرم(ص) و امام علي(ع) و كدام كتابها به جز قرآن شما را تحتتاثير قرار دادهاند، عنوان كردهاند: شايد بتوان گفت: در فلسفه؛ ملاصدرا، از كتب اخبار؛ كافي، از فقه؛ جواهر. اين فرمايش حضرت امام ضمن آنكه منابع تفكر ايشان را نشان ميدهد، بيانگر اين مطلب است كه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران برآمده از قرآن، حديث، حكمت متعاليه و فقه جواهري است. دكتر حسين نصر نيز حركت امام خميني(ره) را براساس حكمت متعاليه تحليل و تفسير كرده و ميگويد: ورود امام به صحنه سياست را بيش از هر چيز بايد در مراحل سلوك معنوي و سفر آدمي از خلق به سوي حق و رجعت وي از حق به سوي خلق كه ملاصدرا در آغاز اسفار اربعه به آن پرداخته است، جست وجو كرد. تاثيرپذيري وي از فقه و تبيين مساله ولايتفقيه در كتاب البيع، غيرقابلانكار است. اما نكتهاي كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه فقه حكيم حكمت متعاليه هم متفاوت از فقه فقيهي است كه با حكمت متعاليه سروكاري ندارد. آيتالله جواديآملي بر اين باور است كه «كساني كه از حكمت متعاليه بهرهاي داشتند، وقتي اصول را ارزيابي كردند، فقه زندهاي ارائه دادند.» سپس ايشان نكتهاي فقهي را مثال زده و ميگويد: «اكنون به نظر ما هيچ راهي براي حكم به بطلان نماز در دار غصبي نيست. نمازگزار در محل غصبي، يقينا معصيت كرده و يقينا نماز او صحيح است» و براي توضيح و تبيين نظرشان از حكمت متعاليه كمك ميگيرد و علت اين برداشت را چنين ذكر ميكنند: «زيرا غصبيت و صلاتيت، مساوق هم نيستند». در ادامه نظر فقهايي كه دريافتي متفاوت از برداشت ايشان دارند ـ براساس همين مبنايي كه حكمت متعاليه در اختيار وي ميگذارد - چنين نقد ميشود: «فقيهاني كه به بطلان نماز در دار غصبي حكم ميدهند، يقينا قائل به اجتماع امر و نهي هستند و ميگويند كه غصبيت و صلاتيت، مساوي، و نه مساوق يكديگرند.» و ادامه ميدهد: «اما فرودگاه اينها يكي نيست، نماز از اين جنبه كه نماز است، عبادت و واجب ميباشد و از آن جنبه كه عملي غصبي است، حرام و معصيت ميباشد. هيچكدام از آنها در مرز ديگري راه ندارد.» كتاب «شرح جنود عقل و جهل» امام، درواقع شرح حديث شانزدهم اصول كافي است، از طرفي سيوهفت حديث، از كتاب شرح چهل حديث امام از اصول كافي و دو حديث از فروع كافي و يك حديث هم از روضه كافيگلچين شده است.
در فلسفه همچنان كه گذشت ايشان حدود 20 سال به تدريس حكمت متعاليه اشتغال داشتهاند. ملاصدرا هم علاوه بر فلسفه، در تفسير و شرح برخي احاديث اصول كافي هم قلم زده است. نگاهي اجمالي به شرح 40 حديث و شرح جنود عقل و جهل، نشان ميدهد امام در تبيين و تحليل مفاهيم احاديث، به آرا و نظرات ملاصدرا هم توجه داشته است. حضرت امام از صدرالمتالهين با عنوان «صدرالحكماءالمتالهين» و «شيخ العرفاءالكاملين» و نيز با عنوان «شيخ العرفاء السالكين» يا «شيخ العرفاء الشامخين» ياد ميكند و يك بار نيز در مقام تمجيد از عظمت ملاصدرا فرمودهاند: «ملاصدرا و ما ادراك ما ملاصدرا». اما اين علاقه امام به ملاصدرا و متاثر شدن وي از صدرا و تدريس 20 ساله حكمت او به معناي پذيرش صددرصد مطالبي كه ملاصدرا طرح كرده نيست، بلكه علاوه بر تدريس حكمت متعاليه به نقد ملاصدرا هم پرداختهاند، ازجمله در رد يكي از برداشتهاي صدراي شيرازي از قرآن كريم بيآنكه اسمي از او ببرند با صراحت ميگويند: «قرآن اول كتابي است كه با صراحت، حركت زمين را بيان كرده و فرموده جبال، مثل ابرها حركت ميكنند، خيال نكنيد كه اينها جامدند.» بعضي از آقايان اين را تعبير كردهاند به حركت جوهري و حال آنكه حركت جوهري حركتش مثل حركت سحاب نيست و هيچ ربطي به او ندارد.» نقدهاي امام بر صدرالمتالهين شيرازي و نوآوريهاي ايشان و بررسي ميزان تاثيرات صدرا بر امام در فلسفه، قرآن، حديث، اصول، فقه و نيز به ثمر رساندن انقلاب اسلامي، خود بحثهاي مفصل و جانداري را ميطلبد كه از حوصله اين يادداشت مختصر خارج است.
منبع: روزنامه فرهيختگان










در حرا چه گذشت؟
آیا "مسلمان سکولار" ممکن است؟
فرمان علیهِ فهم
نقد شبیه سازی تاریخی
اخلاق دشمنی
عقیده پرستی