|
ناكجاآباد و خشونت كتابي است درباره انديشه و گفتار و نظريههاي كارل پوپر. اين كتاب طي يك ماه گذشته منتشر شد و به سرعت به چاپ دوم نيز رسيد. از اين رو با مترجمان اين كتاب، خسرو ناقد و رحمان نادری گفتوگو كردهايم كه در ادامه ميخوانيد. اما این گفت و گو به صورت کتبی بود سوالات بهطور مشترك توسط دو مترجم پاسخ داده شد و سپس از سوي هر دو مورد ويرايش و حك و اصلاح قرار گرفته است. از اين رو تقسيم اين پاسخها براي هر يك از اين عملا لازم نبود. آنچه ميخوانيد نظر مشترك دو مترجم كتاب در مورد ترجمهاي كه ارائه دادهاند براي سوالات ما بوده است.
روزنامه فرهيختگان: با توجه به آنكه از كارل پوپر آثار بسياري به فارسي برگردانده شده است، سبب ترجمه و انتشار كتاب «ناكجاآباد و خشونت» چيست؟
از پوپر و درباره او كتابهايي به فارسي ترجمه شده است اما اين دليل نميشود كه ديگر اثر و سخن تازهاي از او ترجمه نشود يا آرا و افكار او از زاويهاي ديگر بررسي نشود. در مورد پوپر، نظريهها و آثار او هنوز حرفهاي ناگفته بسيار است؛ بهخصوص حرفهايي كه بهكار امروز ما ميآيد. بگذريم كه قرائت و برداشتهاي متفاوتي از انديشههاي او در دست است و اگر در آثار او دقيق شويم، هنوز نكتهها و ايدههايي در آنها ميتوان يافت كه درخور بررسي و نقد است. گذشته از اينها، با آنكه پوپر آرا و افكارش را به زباني روشن بيان ميكرد، اما اين سخن به اين معنا نيست كه به سادگي ميتوان به منظومه فكري او پيبرد. يكي از مهمترين كتابهاي او به نام «جامعه باز و دشمنان آن» كه با ترجمه دكتر عزتالله فولادند به فارسي رشكانگيزي برگردانده شده، بالغ بر هزار و 400 صفحه است و هر صفحه آن را بايد با دقتي خواند كه متاسفانه در ما كمتر ميتوان سراغ گرفت. برخي آثار ديگر او كاملا تخصصي و فني هستند، مانند «منطق اكتشاف علمي» يا كتاب «شناخت عيني، برداشتي تكاملي» و «حدسها و ابطالها» يا كتاب «من و مغز او» كه پوپر مشتركا با جان اكلز، يكي از سرشناسترين متخصصان مغز و فيزيولوژي اعصاب نوشته است. براي كسي كه ميخواهد پوپر را خوب بشناسد و به كنه انديشههاي او پيببرد، خواندن اين كتابها بسيار ضروري است.
اما هنوز بسيارند كساني كه ميخواهند بدانند پوپر كيست؟ و حرف اصلي او چيست؟ پيدا است كه در اين دوره و زمانه، همه وقت و حوصله خواندن و دقيق شدن در آثار يادشده را ندارند، حرجي هم به آنان نيست. اين دسته از خوانندگان بهتر است يا به آثار سادهتر او رجوع كنند يا كتابهايي را بخوانند كه درباره پوپر نوشته شده، مانند كتابي كه بريان مگي درباره پوپر نوشته است. درواقع مخاطب ما نيز اين دسته از خوانندگان هستند. البته براي آنكه سوءتفاهمي پيش نيايد اضافه ميكنيم كه آنچه از پوپر در اين كتاب گرد آوردهايم، به هيجوجه ساده و كماهميت نيست، بلكه برعكس بسيار مهم و اساسي است. درواقع همان نقد و نظر و نگرشي است كه پوپر در آثار تخصصي خود طرح كرده، اما در اينجا بنا به طبيعت سخنراني و گفتوگو، به صورت كوتاه و شفاف و روشن و همه فهم بيان شده است.
خواننده با مطالعه اين كتاب چه چيزي نصيبش ميشود؟
ما در اين كتاب كوشيدهايم نخست شناختي مقدماتي از زندگي و آراي پوپر به دست آوريم و برداشت خودمان از انديشههاي او را طرح كنيم و در معرض گفتوگو و نقد ديگران بگذاريم. سپس با ارائه چند سخنراني و گفتوگو از پوپر، چهرهاي از اين متفكر پرآوازه قرن بيستم ترسيم كردهايم. خواننده با خواندن اين كتاب ميتواند شناختي مختصر و مفيد از انديشههاي پوپر، آن هم از زبان خود او، به دست آورد. اين شناخت اجمالي، به خواننده علاقهمند كمك ميكند از ميان سخناني كه درباره پوپر در جامعه ما گفته ميشود، سره را از ناسره بازشناسد. در انتهاي كتاب نيز مقالهاي از هانس آلبرت ترجمه كردهايم كه درباره عقلگرايي انتقادي است و چكيده خوبي از اين نظريه فلسفي پوپر به دست ميدهد. اگر هم دانشجو يا دانشپژوهي بر سر شوق آمد و خواست بيشتر درباره آرا و افكار پوپر بداند، ميتواند از كتابشناسي آثار او كه ما در صفحههاي آخر كتاب آوردهايم، سود ببرد.
پرسش ديگر من اين است كه وجه تسميه كتاب چيست؟ چرا نام آن را «ناكجادآباد و خشونت» گذاشتهايد؟
همانطور كه پيشتر گفتيم، اين كتاب مشتمل بر چند مقاله و سخنراني و گفتوگو است كه ما از ميان آثار پوپر برگزيده و ترجمه كردهايم. يعني برخلاف آنچه معمول است، كتابي با گزيدهاي از نوشتههاي او كه پيشتر در غرب منتشر شده باشد، ترجمه نكردهايم، بلكه بسته بهتصور خود از نياز خوانندگان ايراني، گفتارها و گفتوگوهايي را كه براي آشنايي با پوپر و شناخت از انديشههاي فلسفي او مناسب تشخيص داديم، از ميان آثار او براي انتشار در كتاب حاضر برگزيدهايم. خب، حالا بايد عنواني هم به اين كتاب ميداديم. كتاب بيعنوان كه نميشود! ما براي كتاب بايد يا عنواني مستقل انتخاب ميكرديم يا عنوان يكي از مقالات و سخنرانيها را عنوان كتاب قرار ميداديم. در نهايت عنوان «ناكجادآباد و خشونت» را كه عنوان يكي از سخنرانيهاي پوپر است براي كتاب برگزيديم. اين گزينش در عين حال موجب ميشود توجهها به اين سخنراني بيشتر جلب شود. توجه به مضمون اين سخنراني پوپر به نظر ما حائز اهميت بسيار است: دوري جستن از خشونت و ايستادگي بر ادامه راه گفتوگوي سازنده و مستدل، يعني درواقع آنچه، در همهجا، نياز هر گونه همزيستي مسالمتآميز است. پس ميبينيد كه قصدي در كار بوده است. بايد توجه داشت كه پوپر فيلسوف است و نه موعظهگر. او ميكوشد علل توسل به خشونت در رفع اختلافهاي سياسي را بجويد و بر پايه آن داوري كند. به نظر او اعتقاد به ناكجادآباد و درافكندن طرحهاي آرماني و دستنيافتني، به قهر و خشونت ميانجامد. پوپر در اين گفتار از كتاب، به دقت اين مدعاي خود را توضيح داده است كه اينجا نيازي به تكرار آن نيست.
اما اين «ناكجاآباد» پوپر كجاست؟
«ناكجاآباد» همان مدينه فاضله، همان آرمانشهر يا يوتوپيا است؛ همان «بهشت روي زمين» است كه انسان، از زماني كه آدم از بهشت رانده شد، در پندار برپايي آن روي زمين بوده است، ولي هر بار كه بشارتدهندگان اين «بهشت»، اين «ناكجاآباد»، خواستهاند آن را روي زمين برپا كنند، ناگزير راه به جهنم برده و فاجعه آفريده است. نمونههايش در تاريخ گذشته و در دوران معاصر آنقدر هست كه نيازي به فهرست كردن نام آنها نيست.
شما همانطور كه اشاره كرديد، چند گفتار و گفتوگو و مقاله به انتخاب خودتان در اين كتاب گردآوري كردهايد، ولي چه موضوعي را ميتوان محور اصلي كتاب دانست؟
گفتارها و گفتوگوهاي اين كتاب درواقع دو محور اصلي دارند: يكي آنكه در اين كتاب ميتوان با راسيوناليسم يا عقلگرايي نوع پوپري كه به «عقلگرايي انتقادي» مشهور است، به خوبي آشنا شد. اين معنا را ميتوان هم در سخنرانيها و گفتوگويهاي پوپر به روشني ديد و پيبرد كه عقلگرايي او با عقلگرايي امثال افلاطون و دكارت چه تفاوتهايي دارد و هم در مقاله پخته و سنجيده هانس آلبرت به نام «عقلگرايي انتقادي» كه ما ترجمه آن را به مناسبت به كتاب افزودهايم. از سوي ديگر خواننده با پيشينه نظريه پوپر و ريشههاي فلسفي و علمي عقلگرايي او نيز آشنا ميشود؛ ريشههايي كه از نظر فلسفي به سقراط و كانت و تا حدي به هيوم و از نظر علمي به علوم جديد باز ميگردد كه دانشمنداني چون گاليه، كپلر، نيوتن و اينشتين در آن سهم بهسزايي داشتند. جان كلام عقلگرايي انتقادي اين است كه ما نميتوانيم به حقيقت مطلق و يقيني دست يابيم بلكه تنها ميتوانيم با كشف خطا و رد و ابطال پيوسته نظريههايمان به حقيقت نزديك شويم. از اينرو نقد و آزمون، مقام بلندي در اين نوع عقلگرايي دارد.
محور ديگر كتاب، مساله خشونت و طرح يكي از خاستگاههاي پيدايش خشونت است و اينكه چگونه ميتوان با تكيه بر نگرش عقلاني و خردجمعي از بروز خشونت جلوگيري كرد. سخن اصلي پوپر اين است كه خشونت را ميتوان به بند كشيد و به زير فرمان عقل درآورد. بنابراين اگر بخواهيم به پرسش شما با يك جمله پاسخ دهيم، بايد بگوييم محورهاي اصلي كتاب، يكي مساله عام عقلگرايي انتقادي است؛ چه در حوزه نظر و چه در پهنه عمل، چه در اكتشافات علمي و فلسفه علم و چه در عالم سياست و ديگري مساله خاص خشونت است و ريشهيابي نظري و راه چيرگي بر آن.
پوپر را گاهي به پوزيتیويسم متهم ميكنند. چنين نسبتي به او تا چه حد درست و روا است؟
نسبت دادن انديشههاي پوزيتیويستي به پوپر درواقع نتيجه سوءتفاهمي است كه بهگفته خود پوپر، از «يك داستان خندهآور» سرچشمه ميگيرد. بايد دانست كه پوپر، چه هنگامي كه بين سالهاي ١٩٣٠ تا ١٩٣٧ در وين بود و چه در سالهاي ١٩٣٥ و ۱۹۳۶ در انگلستان، با تمام اقسام و اشكال پوزيتيويسم مبارزه كرد. ماجرا از اين قرار است كه پوپر در سال ١٩٣٤ ميلادي كتاب «منطق اكتشاف علمي» را منتشر كرد كه در ضمن نقدي هم بر پوزيتيويسم بود. جالب آنكه موريتس شليك و فيليپ فرانك، دو نفر از متفكران برجسته حلقه وين كه از پوزيتیويسم پشتيباني ميكردند، در كمال آزادمنشي اين كتاب پوپر را در مجموعه كتابهايي كه حلقه وين بهكوشش اين دو منتشر ميكرد، بهچاپ رساندند؛ پيامدي كه اين تساهل بههمراه داشت اين بود كه تمام كساني كه كتاب پوپر را نخوانده بودند و فقط بر مبناي نام ناشر درباره نويسنده كه در آن زمان شهرت چنداني نداشت، نظر ميدادند، تصور ميكردند كه پوپر هم پوزيتیويست است. چنين بود كه افسانه «پوپر پوزيتيويست» بر سر زبانها افتاد. اين همان داستان خندهداري است كه پوپر به آن اشاره ميكند.
البته بايد اضافه كرد كه كساني از نظريهپردازان مكتب فرانكفورت و در رأس آنها تئودور آدورنو، تلقي خاصي از پوزيتيويسم دارند و پوپر را مشمول آن ميدانند. پرداختن به نزاع پوزيتيويسم از حوصله اين گفتوگو بيرون است. در متن كتاب اشاراتي به اين نزاع شده است كه خواننده علاقهمند را به آنجا ارجاع ميدهيم.
چه چيزي باعث شد در جامعه ما پوپر را فيلسوفي ليبرال، آن هم به معناي منفي آن بخوانند؟
واقعيت اين است كه پوپر نهتنها در ايران، بلكه در اروپا و آمريكا نيز؛ هم از طرف جريانهاي راست و هم از سوي جريانهاي چپ، مورد اتهام بود و برچسبهاي گاه متضادي به او ميزدند. ماركسيستها او را «نئوليبرال» و ليبرالهاي اقتصادي او را «سوسياليست» ميخواندند. برخي وي را «ضدمذهب» ميخوانند و كساني هم هستند كه پوپر را اصلا فيلسوف نميدانند. اما همه اين برچسبها، كم و بيش، غرض سياسي دارند و چندان به انديشه و آراي پوپر ربطي ندارند. خود او در جواني كمونيست بود. سپس رويكردي انتقادي پيدا كرد و از ماركسيسم روبرتافت و به يكي از منتقدان جدي آن تبديل شد. چندي بهعنوان سوسياليست معتدل شناخته شد و سرانجام او را ليبرال معتدل خواندند.
اما نكتهاي كه شايد براي خواننده ايراني جالب باشد، اين است كه هم سران احزاب محافظهكار ميانهرو، مانند حزب دموكرات مسيحي آلمان و هم سران احزاب سوسيالدموكرات به ديدن او ميشتافتند. هم هلموت كهل صدراعظم پيشين آلمان از حزب دموكرات مسيحي و هم هلموت شميت كه او نيز سالها صدراعظم آلمان بود و يكي از رهبران برجسته حزب سوسيالدموكرات است، از دوستان پوپر محسوب ميشدند. علت اين است كه پوپر در درجه اول يك متفكر بود و نه مردي سياستپيشه. رويكرد احزاب آلماني به پوپر را بايد بيشتر در جنبه عقلگرايانه آراي او ديد. ميبينيم كه همين پيشه كردن خردمندي در سياست و دوري جستن از آرمانگرايي ايدئولوژيكي، كه هر دو از اركان فكري پوپر است، موجب شد آلمان ويران شده پس از جنگ جهاني دوم به صدر كشورهاي اروپايي برسد.
ما اما در ايران، متاسفانه، به جاي توجه به كنه نظريه فلسفي و عقلگرايانه پوپر و جدي گرفتن فكر اصلاحات اجتماعي گام به گام كه طرح كرده است، بيش از هر چيز نظريههاي او را دستمايه جدل و جدالهاي سياسي خود قرار داديم؛ آنچه كمتر به خود پوپر مربوط ميشد و علت ديگري داشت. كساني كه ميخواستند بهعنوان مثال حريفي را از دايره قدرت حذف كنند، با پوپري دانستن آراي او و ليبرال يا نئوليبرال خواندن پوپر، كوشيدند به مقصود خود برسند. واقعيت اين است كه در آراي پوپر هم ميتوان جنبه ليبرالي ديد و هم جنبههايي از سوسيال دموكراسي. خود او هيچ ابايي ندارد كه بگويد من يك ليبرال هستم. اما ما، كه كمتر به پيشينه انديشههاي ليبرالي در اروپا آشنايي داريم و با چپگرايان و راستگرايانمان؛ چه سنتي و چه غيرسنتي، در فضايي ضدليبرالي زندگي ميكنيم و ليبرال بودن را مترادف با طرفداري از سرمايهداري بيبند و بار مافيايي ميدانيم، نميتوانيم سخن او را به درستي درك ميكنيم. بگذريم كه گمان ميرود، اغلب كساني كه با زدن برچسب «ليبرال» به پوپر قصد بدنام كردن او را دارند، نه افكار پوپر را به درستي ميشناسند و نه معناي واقعي ليبراليسم را ميدانند.
بههر حال، آنچه ميتواند بهكار ما بيايد، نه مواضع سياسي شخص پوپر است و نه دامن زدن به جدلهاي بيهوده سياسي، بلكه مواضع فكري و فلسفي او است كه توجه به آنها اهميت دارد. در عين حال از ياد نبريم كه بنياد انديشه پوپر بر جستوجوي بيوقفه حقيقت است. او هرگز مدعي نشد كه حقيقت تنها در دستان او است و هيچ خطايي در آرا و نظريههاي او وجود ندارد. بد نيست در اينجا سخني از او نقل كنيم تا به كساني كه چنين مغرضانه و با نگاهي ايدئولوژيك به او حمله ميكنند، از زبان خود او پاسخي داده باشيم. پوپر در يكي از سخنرانيهاي خود كه ما هم ترجمه آن را با عنوان «درباره بهاصطلاح منابع شناخت» در همين كتاب منتشر كرديم، ميگويد:
«من اصلا نميگويم كه چيزي ميدانم؛ مدعاي من چيزي جز حدس و فرضيه نيست.. ... ولي اگر تو به مسالهاي كه من با حدس خود و به شيوهاي آزمايشي قصد حل آن را داشتهام علاقهمندي، پس ميتواني در حق من لطف كني و تا آنجا كه برايت ميسر است بكوشي آن را هرچه موشكافانهتر نقد كني! و اگر آزموني تجربي را ميتوان تصور كرد كه به نظرت، نتيجه آن ميتواند ادعاي مرا ابطال كند، آنگاه آمادهام تا آنجا كه در توانم هست در اين رد و ابطال به تو ياري رسانم.»
چرا بايد پوپر را خواند؟ يا به زباني ديگر پوپر امروز به چه كار ما ميآيد؟ اصولا خواننده آثار او به كدام بخش از افكار اين فيلسوف بيشتر توجه كند؟
اين پرسش شما مهم و اساسي است. پاسخ به آن اولا مستلزم واكاوي و بررسي واقعبينانه وضع كنوني ما است و دوما دوري جستن از برداشتي ايدئولوژيك از افكار و آرای پوپر و پيداست كه اينها در محدوده گفتوگوي حاضر نميگنجد و فرصتي ديگر ميطلبد. فقط فراموش نكنيم در اهميت آرا و افكار پوپر و تاثير و نفوذ نظريههايش بر دانشمندان علوم تجربي، انديشمندان، پژوهشگران و دولتمردان جهان، همين بس كه كساني چون برتراند راسل، جان اكلز، ارنست گمبريج و هلموت شيمت كه هركدام سرآمد رشته تخصصي و حرفه خود هستند، از تاثيري كه پوپر بر آثار و تحقيقات و روش شناخت و سياستورزي آنان گذارده است، با افتخار ياد ميكنند و برخي او را حتي بزرگترين فيلسوف علم ميدانند. در ايران متاسفانه به خاطر جو حاكم، هنوز فلسفه علم و نظريههاي شناختشناسي او به دانشگاههاي ما راه نيافته، ولي نميتوان تاثير پوپر را بر طيفهاي گوناگون روشنفكري ناديده گرفت؛ تا جايي كه امروز تقريبا كمتر روشنفكري را ميتوان در ايران سراغ گرفت كه بر دوري كردن از ايدئولوژيهاي تماميتخواهانه و پرهيز از روشهاي خشونتآميز تاكيد نكند. همچنين تاثير آرای او بر گفتمان دموكراسيخواهي را نيز نميتوان ناديده گرفت. پس از انقلاب بسياري از انديشمندان و روشنفكران ايراني از پوپر و افكار او تاثير پذيرفتهاند؛ چه آنان كه به اين تاثيرگذاري اذعان دارند و چه آنان كه كتمان ميكنند؛ چه «چپ سنتي»، چه «چپ مدرن» و چه نوانديشان مذهبي.
به هر روي، در اينجا و در پاسخ به پرسش شما، تنها به اشاراتي بسنده ميكنيم: نخستين نكتهاي كه بايد بر آن تاكيد كرد توجه به عقلگرايي او است. در جامعهاي كه به قول سعدي «عقل بلا ديد و به كنجي نشست»، رويكرد عقلگرايانه پوپري ميتواند مشكلگشاي بسياري از مسائل فكري و اجتماعي ما باشد، زيرا اين نوع عقلگرايي هم بر علوم نوين تكيه زده است و هم بر فلسفه؛ به ويژه فلسفه نقادي كانت. آشنا شدن با اين نوع عقلگرايي ما را از تعصبات خام و جزمي رها ميكند و به ما درس فروتني عقلي ميدهد. به ما ميآموزد كه حقيقت در كف يك تن نيست و به يك بار به چنگ نميافتد، بلكه بايد پيوسته در طلب آن كوشيد و به جاي آنكه خود را قرباني نظريهها كنيم، بهتر است كه نظريهها را قرباني كنيم.
يكي ديگر از رهاوردهاي رويكرد پوپري، توجه به تبعات سياسي عقلگرايي انتقادي او است كه برخي جلوههاي آن را در دموكراسي، تغييرات تدريجي و اجراي اصلاحات اجتماعي يا به قول او مهندسي اجتماعي و نيز پرهيز از خشونت و انقلاب ميتوان ديد. پوپر از ما ميخواهد به جاي برآوردن آرمانهاي خيالي و برپا كردن بهشت روي زمين - كه ناممكن است - بيشتر براي برطرف كردن عيب و نقصهاي مشخص بكوشيم! - تلاش نكنيم با راهحلهاي ناكجاآبادي انسانها را خوشبخت كنيم، بلكه بهجاي آن، نيروي خود را در راه از بين بردن عيب و نقصهاي مشخص به كار بريم. نگاه كنيم چه چيز در جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم، بدترين بلاي اجتماعي است و بكوشيم مردمان را صبورانه قانع كنيم كه مىتوانيم از شر آن خلاص شويم، بهشرط آنكه در دام خشونتگرايي نيفتيم و از پندارهاي آرمانگرايانه نيز دست بكشيم و عقلانيت و تن دادن به رفتاري مداراجويانه را پيشه خود كنيم. اما براي مدارا تحقق سه شرط لازم است. بگذاريد مثالي كوتاه بياوريم تا منظور از مدارا كردن روشن شود. براي مثال معناي مدارا كردن شما با من اين است كه شما در من ايرادي ببيند (شرط عدم پذيرش) و با آنكه قادريد بر من اعمال نفوذ كنيد (شرط قدرت)، از اعمال نفوذ خود چشم بپوشيد (شرط پذيرش). بنابراين ميبينيد كه مدارا به طور كلي بيشتر از كساني خواسته ميشود كه صاحب قدرت هستند.
نكته ديگر در تفكر پوپر مفهوم دموكراسي است. معمولا ما از دموكراسي تلقي نادرستي داريم. گمان ميكنيم دموكراسي يعني حكومت مردم. در حالي كه به نظر پوپر مردم هيچ جا حكومت نميكنند. به نظر او دموكراسي يعني اينكه بتوانيم از طريق انتخابات و با كمترين هزينه، حاكمان بد را عزل كنيم و به جاي آنان حاكمان بهتري را بگماريم. اگر كمي دقت كنيم، همين جا بار ديگر با يكي ديگر از وجوه اصلي تفكر پوپر روبهرو ميشويم. پوپر در فلسفه علم خود، برخلاف اين تصور كه «نظريهاي علمي است كه بتوان آن را اثبات كرد»، معتقد است «نظريهاي علمي است كه بشود آن را ابطال كرد» همين رويكرد سلبي را در فلسفه سياسي او نيز ميبينيم. او نميگويد دموكراسي يعني تنها نصب افراد از طريق انتخاب، زيرا به خوبي ميداند كه براي مثال آدولف هيتلر هم با راي مردم انتخاب شد و آن همه جنايت كرد. به نظر او زماني ميتوانيم به واقع از دموكراسي سخن بگوييم كه بتوانيم حاكمان بد را در انتخاباتي آزاد بركنار كنيم.
كانون اصلي انديشههاي سياسي پوپر را در چه ميبينيد؟
اين سوال شما دقيقا همان پرسشي است كه مصاحبهگر هم در يكي از گفتوگوهاي كتاب «ناكجاآباد و خشونت» از پوپر ميپرسد. پوپر در پاسخ ميگويد كه هسته اصلي انديشه سياسي او درواقع طرح جديد مسالهاي كهن بوده و بعد ادامه ميدهد: «در فلسفه سياسي متداول، مساله اصلي با اين پرسش بيان ميشد كه چه كسي بايد حكومت كند؟ من پرسش ديگري را جايگزين اين پرسش كردم (اما هيچكس متوجه اين جابهجايي نشد). پرسش جديد چنين است: چگونه ميتوان حكومت را تا حدي زير فشار گذاشت تا اقداماتي آنچنان بد و نادرست انجام ندهد؟ و پاسخ اين پرسش چنين است: از اين طريق كه بتوان آن را بركنار كرد. اساسيترين اصل دموكراسي اين است كه بتوان حكومت را بدون خونريزي بركنار كرد.»
|