پرسشهايي دربارهي امکان اثبات وثاقت تاریخی قرآن
| فهرست مطلب |
|---|
| پرسشهايي دربارهي امکان اثبات وثاقت تاریخی قرآن |
| صفحه 2 |
| صفحه 3 |
| صفحه 4 |
| صفحه 5 |
| صفحه 6 |
| صفحه 7 |
| صفحه 8 |
| صفحه 9 |
| صفحه 10 |
| صفحه 11 |
| تمامی صفحات |
حجتالله نيكويي: چگونه ميتوان اثبات كرد كه متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام بهعنوان وحي به مردم ابلاغ كرد؟ پيداست كه اين پرسش از منظری برونديني طرح ميشود و بنابراين پاسخ آن بايد بر مبناي دلايل عقلي و شواهد و مدارك محكم و معتبر باشد. اما آيا چنين دلايل و مداركي _ كه بتوانند از اثبات محكم و قاطع مدعاي وثاقت تاريخي متن قرآن برآيند _ وجود دارند؟
عدم امکان اثبات وثاقت تاریخی
اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن يكي از مطالبات بهحق روشنفكران غيرديني از عالمان و روشنفكران ديني است. پرسش اين است كه با فرض حجيت معرفتشناختي وحي و اينكه پيامبر اسلام يكي از پيامبران حقيقي و دريافتكنندگان وحي الهي بوده است، چگونه ميتوان اثبات كرد كه متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام بهعنوان وحي به مردم ابلاغ كرد؟ پيداست كه اين پرسش از منظری برونديني طرح ميشود و بنابراين پاسخ آن بايد بر مبناي دلايل عقلي و شواهد و مدارك محكم و معتبر باشد. اما آيا چنين دلايل و مداركي _ كه بتوانند از اثبات محكم و قاطع مدعاي وثاقت تاريخي متن قرآن برآيند _ وجود دارند؟ به نظر من نه تنها پاسخ اين سئوال منفي است، بلكه دلايل نااميدكنندهای وجود دارد كه هرگونه تلاش براي اثبات اين مدعا را بيهوده جلوه ميدهد. يك دليل البته همان "ظني بودن علم تاريخ" است كه در معرفتشناسي دوران مدرن از بديهيات محسوب ميشود. ظني بودن تاريخ بدين معناست كه هيچ گزاره تاريخيای را نميتوان بهگونهای قطعي و خدشهناپذير اثبات كرد، خصوصاَ اگر اين گزاره حاكي از وقوع حادثهای در گذشتههاي دور و در دل تاريك تاريخ باشد. منظور من از اصطلاح "دل تاريك تاريخ" قطعه يا دوراني خاص از تاريخ است كه نقلكنندگان حوادث مربوط به آن فقط يك گروه فكری، سياسي يا ديني و مذهبي خاص (و ذینفع) هستند. پيداست كه دخالت حب و بغضها و منافع حزبي و گروهي و پيشفرضهاي فكری و ايماني و اغراض سياسي و غيرسياسي در نگاه آدميان به حوادث و نوع گزينش آنها و نحوه بيان و انتقال آن به ديگران (آيندگان) تأثير فراوان ميگذارد. اگر از دروغهاي عالمانه و عامدانه بگذريم، باز ممكن است كه نقلكنندگان حوادث تاريخي در اثر اشتباه، فريبخوردن و يا اعتماد بيجا به بعضي افراد يا منابعِ به اصطلاح "موثق و مورداطمينان" مرتكب خطاهايي شده باشند، و صدالبته با وجود چنين احتمالاتي _ كه كاملاً عقلايي و حتي بسيار قوی هستند _ به هيچوجه نميتوان در مورد حوادث تاريخي به معرفتي محكم و قطعي دست يافت، خصوصاً اگر آن حوادث در "دل تاريك تاريخ" رخ داده باشند.
دوران پيامبر اسلام و حتي تا حدود دو قرن پس از آن در دل تاريك تاريخ قرارگرفته است، چراكه نقلكنندگان حوادث مربوط به آن دوران فقط و فقط مسلمانان مومن (1) و معتقد به پيامبرند. بهعنوان مثال جنگهاي پيامبر اسلام در اكثر اين منابع بهگونهای نقل شدهاند كه گوئي در تمام اين جنگها مقصر اصلي و آغازگر جنگ، مخالفان و دشمنان پيامبر بودهاند. حال اگر بخواهيم از نگاهي بيروني و از منظر يك فرد مسيحي، يهودی و يا حتي ملحد در مورد اين نقلها قضاوت كنيم، چگونه ميتوانيم به صحت و سقم آنها پيببريم؟ بهعنوان مثالي ديگر در مورد ماجراي جمعآوري قرآن در بسياری از اين منابع بهگونهای سخن رفته است كه گوئي اين كار با حضور و نظارت هزاران حافظ قرآن صورت گرفته، و در مورد قدرت حافظه اعراب در آن دوران نيز حكايتهاي شگفت نقل شده و از تقوا و پرهيزكاری و عدالت و صداقتِ افرادِ دخيل در اين كار سخن¬ها رفته است. اما چگونه ميتوان صحت و اعتبار چنين نقلهايي را اثبات كرد؟ از كجا معلوم كه اينها جعليات يك عده تاريخنويس مسلمان و مؤمن و با هدف اطمينانخاطر دادن به آيندگان (در مورد وثاقت تاريخي متن قرآن) نبوده است؟
من از قطعههايي از تاريخ با عنوان "دل تاريك تاريخ" ياد كردم، اما آيا تاريخ قطعههاي روشن هم دارد؟ به عبارت ديگر آيا اگر در مورد بعضي حوادث تاريخي، نقلها و منابع تاريخي متعددی از گروههاي مختلف فكری، سياسي، ديني و مذهبي و حتي لائيك داشته باشيم، بازهم نميتوانيم به معرفتي محكم و قطعي در مورد آن حوادث برسيم؟ پاسخ اين است كه در اينجا دو حالت وجود دارد: حالت اول اين است كه در مورد حادثهای خاص همه گروههاي مختلف ذينفع يا غيرذينفع بهيكسان سخن گفته باشند (هرچند تحليل و تبيين آنها از حادثه مذكور متفاوت باشد)، در اين صورت ما به يك ظن معقول و معتبر در مورد اصل وقوع آن حادثه ميرسيم. به عبارت ديگر در چنين فرضي احتمال صدق وقوع آن حادثه تا حد زيادی بالا ميرود و بهطور طبيعي مورد قبول واقع ميشود، اما به دلايلي مفصل _ كه جاي ذكر آنها در اين مقال نيست _ بازهم قطعيتي حاصل نميشود. حالت دوم اين است كه منابع مختلف و متعدد _ كه مربوط به طيفهاي فكری و سياسي و ديني و مذهبي مختلف ميشوند _ در مورد وقوع يا عدم وقوع آن حادثه اظهارنظرهاي متناقض كرده باشند، در اين صورت قطعيت كه سهل است، حتي "ظن معقول و معتبر" هم حاصل نميشود. بهعنوان مثال، فرض كنيد كه منابع تاريخي ما درمورد حوادث دوران پيامبر اسلام فقط آنهايي نبود كه به دست مسلمانان مؤمن و معتقد به پيامبر اسلام نوشته شدهاند، بلكه منابع ديگری هم داشتيم كه نويسندگان آنها مسيحي، يهودی، بودايي، هندو و حتي لائيك يا سكولار بودهاند. حال اگر بهعنوان مثال در همه اين منابع تاريخي "واقعه شقالقمر توسط پيامبر اسلام" ذكر و تأييد و تصديق شده باشد، احتمال واقعيت داشتن اين داستان تا حدود زيادی بالا ميرود و لذا بهطور طبيعي مورد قبول واقع ميشود، اما اگر اين حادثه فقط در منابع مسلمين آمده باشد و در منابع تاريخي مسيحيان، يهوديان و سكولارها هيچ ذكری از آن نشده باشد، ديگر نسبت به اصل وقوع اين حادثه به "ظن معقول و معتبر" هم نميتوان رسيد، چهرسد به قطعيت. اشتباه نشود، نميگويم كه در چنين فرضي ادعاي وقوع شقالقمر بهطور قطع كذب محض است، هرگز! چراكه ممكن است غيرمسلمانان نيز از روي اغراض سياسي و ... اين حادثه را ذكر نكرده و يا انكار كرده باشند. میگویم در اين فرض، براي قبول گزاره "پيامبر اسلام واقعاً شقالقمر كرد" دليل موجهي نداريم و لذا شك و ترديد نسبت به آن كاملاً معقول و منطقي است. اگر بخواهم مسئله را دقيقتر و روشنتر و با نگاهی بیرونی و بیطرفانه بيان كنم، بايد بگويم كه در اين حالت ما با دو احتمال كاملاً يكسان و برابر مواجه هستيم و انتخاب هركدام از اين دو احتمال، ترجيح بلا مرجح (انتخابي بيدليل و بيمبنا و لذا ناموجه و غيراخلاقي) است. اين دو احتمال به قرار ذيل است:
الف) اين داستان (شقالقمر) را مسلمانان از خود جعل كردهاند تا براي اثبات نبوت پيامبر خود دليلي دست و پا كنند.
ب) حادثه شقالقمر واقعاً رخ داده است، ولي مخالفان پيامبر عالمانه و عامدانه و به دليل اغراض سياسي و مذهبي بر روي اين واقعيت سرپوش گذاشتهاند.
هيچكدام از اين دو احتمال بر ديگری غلبه ندارد و لذا معقولترين و اخلاقيترين موضعگيري در مورد حادثه شقالقمر اين است كه بگوييم: لا ادری (نميدانم).
به هر حال تاريخ علمي ظني است و هيچ راهي براي رسيدن به قطع و يقين محكم و خدشهناپذير در اين علم وجود ندارد. از طرفي "وثاقت تاريخي متن قرآن" نيز مدعايي است تاريخي، بنابراين اين مدعا هيچگاه بهطور قطعي و خدشهناپذير اثبات نميشود. به عبارت ديگر در اينجا با بنبستي مواجه هستيم كه خروج از آن ظاهراً محال، يا چيزي قريب به محال است. ولي من در اينجا ظني بودن علم تاريخ را در پرانتز ميگذارم و بحث را بر همان مبناي سنتي پيش ميبرم.
براي رسيدن به پاسخ اين پرسش كه "آيا متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان است كه پيامبر اسلام بهعنوان وحي الهي به مردم زمان خود ابلاغ كرد؟"، ابتدا بايد ببينيم كه مطابق متون معتبر تاریخی که خودِ مومنان و مسلمانان (و نه دیگران) نوشتهاند، قرآن چگونه جمعآوری شد و به صورت كتابي مدون درآمد. اما پيش از پرداختن به اين موضوع لازم است ابتدا مقدماتي را در اينجا بياورم و سپس با طرح چند سئوال مقدماتي، بحث را ادامه دهم:
آيات قرآن در طول 23 سال و در متن حوادث، شرايط و زمينههاي مختلف نازل شد، پيامبر نيز هرگاه آيهای نازل ميشد، آن را به مردم ابلاغ ميكرد. عدهای از ياران پيامبر اين آيات را به حافظه ميسپردند و عدهای نيز آنها را بر روي پارچه، چوب، سنگ، پوست و استخوانهاي پهن حيوانات، پوست درختان و ... مينوشتند. گروه اول حافظان وحي و گروه دوم كاتبان وحي نام داشتند. اسامي بعضي از كاتبان در منابع تاريخي آمده است، اما در مورد اين اسامي اختلافاتي وجود دارد، لذا آمار دقيق آنها معلوم نيست و فقط در مورد معدودی از آنها تقريباً اتفاقنظر وجود دارد. ابوعبدالله زنجاني ميگويد:
« آنان كه بيشترين كتابت را با پيامبر داشتند، زيد بن ثابت و علي بن ابي طالب بودند. » (2)
همچنين ابن ابيالحديد ميگويد:
«محققان تاريخنويس برآنند كه وحي را علي (ع) و زيد بن ثابت و زيد بن ارقم مينوشتند.» (3)
رافعي نيز مينويسد:
«در مورد پنج تن كه عبارتند از : علي بن ابيطالب، معاذ بن جبل، ابي بن كعب، زيدبن ثابت و عبدالله بن مسعود اتفاق نظر وجود دارد.» (4)
به هر حال اتفاقنظر مورخان در مورد افرادی معدود به معناي آن نيست كه كاتبان وحي فقط همين چند نفر بودهاند. بدون شك افراد ديگری هم در كتابت وحي سهيم بودهاند و نام بعضي از آنها در منابع تاريخي آمده است و ممكن است نام بسياری از آنها نيز در تاريخ ذكر نشده باشد. در مورد حافظان قرآن هم مطلب از همين قرار است. اكنون جاي طرح پرسشهايي است كه پاسخ آنها سرنوشت ادعاي "وثاقت تاريخي متن قرآن" را رقم مي زند:
1. آيا از ميان حافظان و كاتبان وحي، فرد يا افرادی وجود داشتهاند كه در تمام طول 23 سال همواره و بدون هيچ فاصله و وقفهای در كنار پيامبر و ملازم او بوده و همه آيات و سورههای قرآن را به ترتيب نزول (و يا به ترتيبي كه پيامبر ميگفته) حفظ كرده و يا نوشته باشند، بهگونهای كه در زمان رحلت پيامبر اسلام حافظ يا كاتب كل قرآن باشند؟ منابع معتبر تاريخي نام هيچكس را با اين خصوصيات نياوردهاند و لذا نميتوان با قاطعيت به اين پرسش پاسخ مثبت داد.
2. آيا تضميني وجود دارد كه حافظان و كاتبان قرآن، آيات و سورهها را بهطور كاملاً صحيح، دقيق و بدون هيچ نقص و اشكالي به حافظه سپرده و يا بر روي مصاحف نوشتهاند؟ به نظر ميرسد كه چنين تضميني وجود ندارد و به اين پرسش هم نميتوان قاطعانه پاسخ مثبت داد. ممكن است بگوييد كه پيامبر براي اطمينانخاطر از اينكه آيات قرآن در حافظهها يا بر روي مصاحف به صورت درست ثبت شدهاند از اصحاب ميخواست كه آيات را يك بار ديگر براي او بخوانند. اما اولاً مدركي نداريم كه ایشان در همه مواردی كه آيه يا آياتي نازل ميشد، چنين تدبيري را بهكار ميبست، ثانياً حافظان قرآن ممكن بود در هنگام ابلاغ آيه، آن را درست حفظ كرده و وقتي پيامبر از آنها ميپرسيد، درست جواب ميدادند ولي بعدها در اثر مرور زمان آيه را فراموش ميكردند و يا با اشكال به ياد ميآوردند. كاتبان نيز ممكن بود در ابتدا آنچه را از زبان پيامبر ميشنيدند، درست ميشنيدند و درست جواب ميدادند، ولي بعدها مصاحف خود را گم كرده و لذا براي بازنويسيِ آنها از حافظان كمك ميگرفتند و يا از روي نسخههاي ديگران استنساخ ميكردند و يا گاهي در اثر پوسيده شدن مصاحف خود مجبور ميشدند يك بار ديگر از روي همان نسخههاي پوسيده استنساخ كنند و در همه اين مراحل ممكن بود خطاهايي رخ دهد. بنابراين هيچ تضميني وجود نداشت كه آيات ابلاغشده عيناً و بدون هيچ كم و كاستي در حافظهها و يا بر روي مصاحف ثبت شده و بهطور صحيح و سالم بمانند و به ديگران انتقال داده شوند. بر اينها بيفزاييد احتمالِ (هرچند ضعيف) خيانت اصحاب را؟!
3. آيا خود پيامبر در زمان حياتش قصد جمعآوری و تدوين قرآن با نظمي خاص را داشت؟ّ به اين پرسش هم نميتوان پاسخي قطعي داد. آنچه مسلم و طبيعي است اين است كه پيامبر نسبت به ضبط و حفظ آيات قرآن علاقه و اصرار داشت، اما اينكه آيا خودش قصد تدوين و تنظيم همه آيات و سورهها را داشته يا نه، و اگر چنين قصدی داشته آيا موفق به اين كار شده يا نه و اگر هم موفق شده آيا متن تدوينشده او به صورت سالم و کامل و دستنخورده براي آيندگان مانده يا نه، همه پرسشهايي هستند كه از روي منابع تاريخي موجود، به هيچكدام از آنها نميتوان پاسخي محكم و قاطع داد.
«بر اساس مدارك تاريخي، گاه آيه يا آياتي نازل ميشده ولي پيامبر به نويسندگان وحي دستور ميداده است كه آن آيه يا آيات را در لابه لاي سورهاي كه قبلاً نازل شده و پايان يافته بود، قرار دهند» (5)
بهعنوان مثال ، ابنعباس ميگويد:
«زماني بر پيامبر خدا ميگذشت و سورههايي چند بر او نازل ميگشت. وقتي آيات ]جديد[ براو نازل مي شد، بعضي از نويسندگان را احضار كرده و ميفرمود: "اين آيات را در سورهاي كه فلان خصوصيات را دارد بگذاريد." » (6)
بايد توجه داشت كه در مدارك تاريخي فقط معدودی از اين موارد ذكر شده است و بنابراين (با استناد به اين موارد) نميتوان با قاطعيت اعلام كرد كه پيامبر اسلام قرآن را (تا پيش از زمان رحلت خود) با نظم و ترتيبي معين و مشخص جمعآوری و تدوين كرده است. عدهای معتقدند كه آن حضرت در زمان حيات خود سورههاي قرآن و ترتيب آيات در هر كدام را معين و مشخص كرده بود و فقط در مورد ترتيب قرارگرفتن سورهها پشت سر هم سخن نگفته بود. به عبارت ديگر بنا به اين مدعا، هم تعداد و نامهاي سورهها معلوم و مشخص شده بود، و هم اينكه هر سورهای شامل چه آياتي است، و فقط مانده بود كه ترتيب سورهها معين شود که گويا پيامبر اين كار را عملاً به عهده صحابه در دوران پس از خود گذاشته بود. اما اين مدعا همانطور كه گفتم نهتنها پشتوانه محكمي از شواهد و مدارك تاريخي ندارد، بلكه برعكس، شواهد و مدارك متعدد و معتبر تاريخي صراحتاً خلاف اين مدعا را ميگويند. در اين مورد در آينده مطالبي خواهم آورد.




