زلزله 3/7 ريشتري هائيتي، "مساله شرور" و "پرونده هاي ناتمام"
مهرداد تنها : هائيتي جايي در آمريکاي مرکزي با مردماني ظاهراً رنجور ضعيف و رنجور. زمين زير پاي شان به ناگاه به خشم آمده و عقده هاي دروني اش را فرياد زده است. نتيجه آنکه "فاجعه اي انساني" رخ مي دهد. هزاران انسان از کودک جوان تا ميانسال و فرتوت، زير آوار جان باخته اند يا مجروح و معلول شده اند، کسان خود و دارايي شان و آنچه را سال ها پرورده و انباشته بودند، به يکباره همچون تلي از خاک و مخروبه ديده اند.
هائيتي جايي در آمريکاي مرکزي با مردماني ظاهراً رنجور ضعيف و رنجور. زمين زير پاي شان به ناگاه به خشم آمده و عقده هاي دروني اش را فرياد زده است. نتيجه آنکه "فاجعه اي انساني" رخ مي دهد.
هزاران انسان از کودک جوان تا ميانسال و فرتوت، زير آوار جان باخته اند يا مجروح و معلول شده اند، کسان خود و دارايي شان و آنچه را سال ها پرورده و انباشته بودند، به يکباره همچون تلي از خاک و مخروبه ديده اند.
پدران داغدار فرزندان و فرزندان در هياهوي وانهادگي و تنهايي و فراغ مادران. آوار رنج و غم و اندوه بر سرشان فرو ريخته و روح شان فراتر از جسم شان خرد شده است. سيلاب اشک بر چهره ها و بغض ها فروخورده در گلو، چنان که در بم ما پيش از اين. و خداوند در گوشه اي از کهکشان به نظاره نشسته است.
صاعقه راننده اي را به وقت بازگشت نزد فرزندان مي زند و از پاي درمي آورد؛ کودکي ناقص و معلول متولد مي شود؛ سيل مي آيد و مردماني خفته در خواب را غرقه مي سازد؛ آتشفشاني مي غرد و عده اي زير گدازه ها مدفون مي شوند؛ خزنده اي در بيابان، رهگذري را با نيش زهرآلود از پاي در مي آورد و زلزله اي در هائيتي ... و خداوند در گوشه اي از کهکشان به نظاره نشسته است.

از ديرباز در فلسفه و کلام اسلامي (و احتمالاً مسيحي و يهودي)، سخن از نسبت خداوند با عالم هستي به طور کلي و البته شيوه تدبير، اثرگذاري و اعمال مشيت او در عرصه حيات بشر به طور خاص، در ميان بوده است. "مساله شر" يکي از ابعاد دشوار اين پرسش ها بوده و اغلب گريبان اهالي اين قلمرو فکري را گرفته است؛ تا آنجا که گاه اصل وجود خداوندي که در عالم هستي مبدا اثر تلقي مي شده را زير سوال برده و به اصلي ترين دستاويز شکاکان و استدلال کنندگان عليه وجود خداوند مبدل گشته است.
کلام اسلامي همواره اين باور دلنشين و خوشايند را ترويج کرده است که "لا موثرفي الوجود الا الله" و از اين راه توحيد افعالي را به اصول عقايد و انديشه هاي ديني وارد ساخته است. اين معنا که در سراسر عالم هستي هيچ چيز رخ نمي دهد مگر آنکه اثري از آثار خداوند است (در اينجا به اعمال و رفتار انسان ها نمي پردازم)، تا چه ميزان به رخدادهاي رنج آور براي نوع بشر هم مرتبط مي شود؟ آيا خداوند است که کودکي را که در خواب آرام شبانگاهي آرميده و پروانه ها را در خواب مي بيند، به يکباره زير خروارها خشت و گل مدفون مي کند؟ يا جواني را که منتظر ديدن شيرين ترين موفقيت هايش در صبح فرداست را به ناگاه به ديار گنگ پس از مرگ مي فرستد؟
شايد بگوييد که خداوند هموست که جان مي دهد و بنابراين محق است هر زمان که خواست، جان ها را بستاند! اين امر شايد از خدايي بوالهوس و دمدمي مزاج برآيد اما شايسته خداوندي حکيم و خيرخواه نيست.
اگر بگوييد خداوند مصلحت بندگان را بهتر ميداند تا خود آنان! بايد بگويم که حق بندگان بيچاره براي حياتي ثمربخش و شايسته شان انسانيت چه مي شود؟
شايد بفرماييد در جوامعي که چنين رخدادي به وقوع پيوسته، حتماً بوده اند افرادي ظالم و ناپاک در اقليت يا اکثريت که آن جامعه را سزاوار فروپاشي و درد و رنج کرده است! خواهم گفت که جزاي نيکوکاران و بدکاران را دادن لازمه عدالت است اما تر و خشک با هم سوزاندن عين بي عدالتي است و در منش خداي عادل بزرگوار نيست. به علاوه، دنيا مزرعه آخرت است و نه خود آخرت که خداوند گاه و بي گاه بخشي از پاداش ها و جزاها را نثار بندگان کند. ضمناً خداوند انسان واره اي نيست که به ناگاه از کردار ناصواب عده اي به خشم آيد و همه را از دم تيغ بگذراند.
و اگر بگوييد هرچه در يک نقطه از عالم رخ مي دهد به صلاح کل هستي است و عدم احاطه علمي است که ما را سردرگم مي کند، خواهم گفت که اين حواله دادن پرسش گر به کليتي که از درک آن عاجز است، مساله اي را حل نمي کند، زيرا خواه به صلاح ديگر ابعاد عالم باشد يا نه، چيزي از حقوق رنج ديدگان و دردمندان کم نمي کند.
خداوند که دانا و تواناي مطلق است، بهتر نبود هستي را طوري را تنظيم مي کرد که اين دسته حوادث از آن رخت برمي بست و بندگاني را که به زودي بايد پاي ميز عدل الهي پاسخگو باشند، به آسايش مي گذاشت تا نيک و بد سرشت و سرنوشت خود را در آسايش رقم بزنند؟
سر آخر، اگر بگوييد در کار خداوند بزرگ و بلند مرتبه دخالت کردن، شايسته نيست و علم و ذهن ناقص و ضعيف ما نمي داند و نمي فهمد که مشيت او چيست و از اين رخدادها چه منظور دارد! به نظرم لازم نيست همه چيز را بدانيم و سپس شکوه و گلايه کنيم. آنچه مي فهميم بس است و آن اينکه مي بينيم بندگان را در رنج و اندوهي غيرقابل وصف؛ متلاشي شدن همه چيز؛ خرد شدن جسم و روح؛ پديدار شدن پرسش هاي بي پاسخ بسيار ديگر؛ آوارگي انسان.
حالا بياييد تصور کنيم در آغاز خداوند بوده است و يک چيز ديگر و آن چيز ديگر عين خدا نبوده، جزء هستي او هم نبوده است. و نگوييم که خوب، اگر خدا نبوده حتماً معلول خداست، پس اگر معلول بوده، مخلوق است و چون لاشعور است هيچ نمي کند جز به اذن خدا. پس هرچه مي شود و هرچه مي کند، به اذن اوست. پس "لا موثر في الوجود الا الله".
حتي اگر معلول و مخلوق هم بوده (که در اين صورت پرسش هاي سخت تري پيش مي آيد)، لازم نمي آيد که از طبيعت خودش نتواند منشا اثر باشد. چه کسي اين طبيعت را به او بخشيده؟ خداوند؟ خوب، پس دوباره خداوند به طور غيرمستقيم اما دانسته، مبدا و مسوول همه شرور است. چگونه خداوند مي تواند مبدا شر باشد؟ مي گوييد شر و خير اموري نسبي است؟ گاهي اتفاقي براي عده اي شر است اما براي عده اي ديگر اسباب خير است؟ اينکه مساله اي را حل نمي کند. اعتراض و گلايه از ناحيه آنان است که شري ديده اند؛ خواه ديگران را نفعي رسيده باشد يا نه.
اما اگر آن چيز ديگر غيرخدا را مستقل و منشا اثر تلقي کنيم چه مي شود؟ "خير و شر" و "زيبايي و زشتي" وقايع طبيعي بر دوش او بار مي شود. تابع قوانين دروني خودش است و البته گاه ما را شگفت زده مي کند؛ گاه مي ترساند؛ گاه مي رنجاند و گاه مي ميراند. ما در دل آن متولد مي شويم، با قواعد آن خو مي کنيم، با آن تطبيق مي کنيم و از آن سود و زيان مي بينيم. هم ما به او بسيار صدمه مي زنيم و هم گاه او به ما نادانسته خسارت وارد مي کند. و سرآخر در گاهواره او مي آراميم تا وقت بيداري دوباره.
و خداوند در گوشه اي از کهکشان به نظاره نشسته است. دليلي ندارد او را در خوب و بد وقايع طبيعي اطراف مان مقصر بدانيم. اينها پرسش ها و پاسخ هاي مابعدالطبيعي است. معلوم نيست محتواي روشن و محصلي دارد يا نه. درست است يا غلط. در قبال آنها مي توانيم "لا ادري" گويان از کنارشان بگذريم اما از درد و رنجي که مي کشيم نه. اگر همه چيز در حيطه تاثير الهي است، ما ابناء بشر انتظار شر نداريم و اگر خداوند همه چيز را تفويض کرده يا از اساس دخلي در آن ندارد و تنها، سازنده و صانع است و البته پيشگاه عدل آخرين براي اوست، پس بي دليل نبايد گلايه کرد. تنها راه چاره، اکنون در همدلي و شراکت در اين رنج بي پايان است. و خداوند در گوشه اي از کهکشان به نظاره نشسته است.
فارغ از موضوع دردها و رنج ها، هر انساني که در بلايا (طبيعي يا بشري) مي ميرد، پرونده "جهان او" و "هستی او" ناتمام باز مي ماند و سرگردان و بي هويت معلق مي گردد. او هنوز آماده حضور در پيشگاه عدل نيست. ارفاق و آسان گرفتن بر او در "بازخواست نهايي" هم سودي ندارد؛ چه او هنوز ناتمام است و پيشاپيش حقي از او ستانده شده و فرصت هاي او به ناگاه مسدود شده است. حق به اتمام رساندن "طرح" خود و فرصت تکميل پرونده "من".










در حرا چه گذشت؟
آیا "مسلمان سکولار" ممکن است؟
فرمان علیهِ فهم
نقد شبیه سازی تاریخی
اخلاق دشمنی
عقیده پرستی